چرا اینقدر مطمئنم!!!
حدود 2-3 ساعت قبل بود که به خاطر یک کار پزشکی به یکی از همکارانم زنگ زدم.
بعد از احوال پرسی، وقتی در مورد کارم صحبت کردم به من گفت که در حال حاضر درگیر تهیه یک ویژه نامه انتخاباتی است و انجام کارم را به هفته بعد موکول کرد.
اصلا نمیتوانستم باور کنم.او که در تمام عمرش کاری به سیاست نداشت. اصلا به گروه خون او نمیخورد.کنجکاویم را بروز دادم و قدری فضولی کردم.
گویا ویژه نامه برای آقایان کریمی وفدایی بود. وقتی علت کارش را پرسیدم گفت: تو هم مثل همه تعجب کردی. برای خودمم عجیب است ولی احساس میکنم این کوچکترین ادای دینی است که میتوانم نسبت به استاندار سالهای بحرانی کرمان بکنم. مگر من میتوانم زلزله بم را از یاد ببرم. مگر من میتوانم....
نام زلزله تنم را میلرزاند.به گذشته میروم. پنج سال قبل.آن روز وحشتناک.روز فاجعه.صدای گریه و فریاد.خاطرات آن روزها با صدای دوستم به هم میپیچد. یادم میاید که داشتم با او حرف میزدم.
به من پیشنهاد میدهد که به آنها کمک کنم و از من میخواهد مطلبی را در همین زمینه بنویسم.
زیر بار نمیروم. من با نوشتن رابطه ای ندارم. همیشه از زنگ انشا فراری بودم.
اما او قانع نمی شود و به من پیشنهاد میدهد که حرفهایی را که چند روز قبل در جمع دوستانه مان زده بودم بنویسم. حرفهایی در مورد اینکه چرا این بار با خیال راحت در انتخابات شرکت میکنم و رای میدهم واینکه چرا این بار به راحتی از انتخابم میگویم و از او دفاع میکنم.
اصرار دوستم جواب میدهد و من قول میدهم حرفهایم را مکتوب کنم.
ولی چقدر سخت است انسان حرفهایش را و افکارش را به رشته تحریر دراورد.
تازه میفهمم که روزنامه نگارها چه میکشند تا 4 صفحه نوشته را به دست من و تو میرسانند.
به افکارم برمیگردم و به گذشته ام.
هیچگاه سیاسی نبوده ام. همیشه میگفتم که سیاست کار سیاستمدارهاست و طبابت کار ما. پس هرکسی باید به کار خودش برسد.
در انتخابات ها بر حسب وظیفه مدنی خودم شرکت میکردم.
همیشه سعی میکردم بهترین را انتخاب کنم. اما هیچگاه نسبت به انتخابم مطمئن نبودم. آخر من خیلی نسبت به آنها شناخت نداشتم.
تبلیغات هم که همیشه راست نمیگوید.
برای همین خیلی وقتها فقط رای سفید میدادم، مثل دور اول انتخابات خاتمی که همه از او تعریف میکردند اما من چون مطمئن نبودم سفید دادم و یا انتخابات دوره قبل ریاست جمهوری.
سه سال پیش را خوب یادم هست. زمانی که اقتصاد ایران در حال شکوفایی بود. قیمت نفت روز به روز بالا میرفت. تورم سال به سال کاهش مییافت و بیکاری نیز در حال کم شدن بود.
زمانی که به پشتوانه این اتفاقات و روابط خوب بین المللی؛ کروبی وعده ماهیانه پنجاه هزار تومان پول به هر ایرانی را میداد و هاشمی وعده سهام عدالت به تمام ملت ایران را.همه کاندیداها سالهای روشنتری را ترسیم میکردند.
اما من باز هم هیچ کس را انتخاب نکردم ولی فکر میکردم وقتی احمدی نژاد وعده آوردن پول نفت را سر سفره مردم داد و وقتی که در تلویزیون با آن لحن صمیمانه گفت: " آیا واقعا مشکل جامعه ما تنها دو تار موی خانمهاست؟ آیا مشکل فقر و بیکاری حل شده و مشکل ما فقط نحوه لباس پوشیدن جوانهاست؟ نه واقعا اینه؟" و وقتی هفده میلیون نفر به همین علت به او رای میدهند، پس حتما روزهای بهتری برای ما رخ میدهد. اما!!!
اما اکنون همه گرانی را احساس میکنند!بیکاری را! بی بنزینی را! طرح امنیت اجتماعی را!برخورد با لباس و پوشش جوانها را!
هرچند که خیلیها معنی تورم را نمیدانند اما آنرا با پوست وگوشت و استخوان خود احساس میکنن! با قیمت گوشت! با قیمت گوجه فرنگی! با قیمت تخم مرغ! و با نفت صد دلاری که هنوزحتی بویش در خانه نمیاید، چه برسد به پولش بر سر سفره!
تازه در این زمان بود که یاد گرفتم وعده ها چقدر تا عمل فاصله دارند و هیچگاه نباید به آنها دل بست.برای همین بود که این دوره به آنها دل نبستم و به جای آن عملکرد گذشته را ملاک انتخاب قرار دادم.
کریمی را خیلی وقت بود که میشناختم. البته نه خودش را، بلکه اسمش را. به هر حال چند سال بود که استاندار بود اما هیچ وقت ندیده بودمش تا اینکه در آن روزهای تلخ با او آشنا شدم.
روزهای تلخ زلزله را میگویم.آن زمانه دانشجوی سال پنجم بودم. سه - چهار روز بعد از زلزله بود. در یکی از شبه بیمارستانهای صحرایی در حال کمک کردن به زلزله زدگان بودیم و البته مدام با بچه ها غر میزدیم که در چند روز گذشته خیلی نخوابیدیم و سختی کشیدیم. هرچند که داوطلبانه رفته بودیم، اما به هر حال هر انسانی توانی دارد.
در آنجا بود که کریمی برای بازدید آمد و او را دیدم. با آن اخلاق خوب و دوست داشتنی اش.خستگی از چهره اش میبارید و وقتی فهمیدم که در آن 3-4 روز هنوز چشمانش رنگ خواب را هم ندیده، از خودم خجالت کشیدم و به بزرگی روح این مرد و وجدانش پی بردم.شاید همین یک مورد برای من کافی بود تا با اطمینان به او رای بدهم اما بعدها دیدم که او در همه کارهایش همینجور صادقانه تلاش میکند.
همانطور که صادقانه میگوید که هیچ وعده ای نمیدهد و به جای آن قول میدهد تمام تلاشش را بکند و این بزرگترین و بهترین وعده برای من است که دیگر از وعده های محال و نشدنی و رای جمع کن خسته و دل زده شده ام.
شاید برای اطمینان ازصداقتش همین برایم کافی باشد که پیر و بزرگ شهرمان که خاطره انگیزترین و ناب ترین عزاداریهایمان را در منزلش انجام داده بودیم و بسیار از کراماتش شنیده بودم او را تایید میکند.
آری برایم همین کافی است که حاج آقا خوشرو در موردش میگوید: " حاج علی آقا (کریمی) مردیست راستگو و درستگار و خدمتگزار."
و به همین دلایل است که جمعه با اطمینان پای صندوق میروم و به کریمی و دوست و همراهش دکتر فدایی رای میدهم و این بار کاملا مطمئنم که هم انتخابم درست است و هم اگر این دو انتخاب شوند فردایی بهتر را برای شهرمان رقم میزنند.


